تبليغاتX
پستو





















پستو

دل پریان همیشه بی صدا می شکند

 

هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی

گوش سخن شنو کجا، دیده اعتبار کو

***

حرفی نداشتم بزنم گفتم بیام الکی اعلام وجود کنم... حرفیه؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت11:55توسط فرزانه نجفی | |

 

دل که میگیرد

چرا نمی خواهد.

دل که می گیرد

همه چیز مزید بر علت می شود.

دل که می گیرد

گرفته!

دل که می گیرد،

حرصت می گیرد ازینکه مدتهاست

با کاغذ قهری،

با خدا قهری،

با خودت قهری،

با همه قهری!

حرصت می گیرد از خودت.

دل که می گیرد

می گیرد

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت20:55توسط فرزانه نجفی | |

مست و خراب بر در میخانه ایم
راه ندادند که بیگانه ایم
خرقه تزویر زه تن کنده ایم
لیک چه حاصل که به در مانده ایم

بر گذر پیش جماعت روان
کس نرسید از ره و پرسد که هان؟
چیست قضا چیست بلا ای جوان؟
از چه چنین معتزضی ای فلان
فاش بگو راز دل و درد خویش
باز نما حلقه اسرار خویش
همسفریم . پیش اگر چاه نیست
سنگ صبوریم .اگر راه نیست

بر گذر پیش همه حاضراند
مست و خراب پشت دریم .ناظرند
میگذرد شام و غمم رفتنیست
صبر نما صبح هنوز دیدنیست
قصه اگر فصل سکوتش رسید
باز بشین قصه هنوز خواندنیست

88.7.27

به خدا بابائیم خودش اجازه میده شعرهاشو بذارم اینجا

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت21:4توسط فرزانه نجفی | |

ما دل سپرده ایم
در کوچه امید
اغاز راهمان فراز
پایان مگر سپید
مشتاق روی او هر دم به انتظار
شاید به شوق ماه از صبح به شب رسید
بادیم و همسفر با ابر و قاصدک
چتری طلب مگر باران زه ره رسید
دلداده ایم هنوز خیس از سرشک چشم
دست از طلب مداردلدار به دل رسید
امید نشانه ایست از سرزمین عشق
کوهش بلند
دشتش وسیع
باید به سر گذشت
باید به او رسید

با تشکر از بابایی خوبم با این شعرهای قشنگش...

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت17:49توسط فرزانه نجفی | |

پس چنین پنداشتی که من هم

همه چیز را پس از مدتی فراموش می کنم

که به زانو می افتم

در مقابل اسب سرکش تو ناله می کنم

که سراغ جادوگری می روم

تا جامی از هلاهل برایم بجوشاند

نه نگاهی نه ناله ای نه دعایی

نفرین بر تو! سزای تو این است.

سوگند به بهشت

به تمامی آنچه مقدس است وحقیقت سوگند

به شبهای پر التهاب شور و شرر،

دیگر پیش تو باز نمی گردم

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت9:17توسط فرزانه نجفی | |